|
به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم تونسته باشم نظرتون رو جلب کنم
از کسانی که نظر میدن هم ممنونم
راستی اینجا کپی کردن آزاده راحت باشید
آنقدر به مردم این زمانه بی اعتمادم که میترسم هرگاه از شادی به هوا بپرم زمین را از زیر پاییم بکشند…...

اینایی که تو پارک تنها یه گوشه میشینن و هندزفری تو گوششونه !
اینایی که تو خیابون همیشه سرشونو پایین میندازن و راه میرن ....
اینایی که تو تاکسی همیشه خودشونو میچسبوونن به در که کناریشون معذب نباشه !
اینایی که دلشون واسه هیشکی تنگ نمیشه .... اینا ... اینا ....
اینا رو خیـــــــــــــــــــلی مواظبشون باشین !
اینا هیچی واسه از دست دادن ندارن ...
قبلاً یه نفر هر چی داشتن رو ازشون گرفته ... !!!
خوابیده بودم؛ در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم. به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زیباییها، لبخندها، شیرینیها، مصیبت ها، … همه و همه را می دیدم؛ اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است. نگاه کردم، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها، بیچارگی ها.
با ناراحتی به خدا گفتم: «روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری. هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟»
خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد . لبخندی زد و گفت: « فرزندم! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود. در شب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی. من به قول خود وفا کردم، هرگز تو را تنها نگذاشتم، هرگز تو را رها نکردم، حتی برای لحظه ای! آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم!»

شنبه 11 آذر 1391برچسب:, :: 19:8 :: نويسنده : mostafa

شـبــهـــا زیــــر دوش آب ســــــــرد
رهــــا میکـــنـم بـغـــــض زخـــمـهــایــم را
در حالی که هــــمــــه میگویند :
خــوش به حـــالــَــش …
چه زود فــــــرامــــــوش کـــرد.
شنبه 11 آذر 1391برچسب:, :: 19:4 :: نويسنده : mostafa
اين روزها خداي سكوت شده ام.خفغان گرفتم تا آرامش دنيا خط خطي نشه.رسم آدمهاش عجيبه اين جا گم كه ميشم بجاي اينكه دنبالم بگردن فراموشم ميكنن....

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق
یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق
بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار
اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار
زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی
رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی
آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک
اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک
تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود
دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود
تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری
تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری
پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی
تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی
داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن
رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون
تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق
منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق
نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه
تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه
عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک
گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک
نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش
شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش
و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره
پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره
اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم
بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم
ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد
روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد
بـه خـدا نـمــیـری از یاد
دلتنگ که باشی ، آدم دیگری میشوی ؛ خشنتر.. عصبیتر.. کلافه تر و تلخ تر
و جالبتر اینکه ، با اطرافیان هم کاری نداری
همه اش را نگه میداری
و دقیقا سر کسی خالی میکنی ، که دلـتنگ اش هستی .

اگر “او” برای “تو” ساخته شده! “من” برای “تو” ویران شدهام … !!!

یک شنبه 5 آذر 1391برچسب:تو, :: 8:59 :: نويسنده : mostafa

عجیبه نه؟
چهرت یادم نیست!
یا من الزایمر گرفتم
یا تو دورترین نقطه ی زندگی منی
ღஜღ
|

داریم جايي زندگي ميکنيم که ...
هـــرزگي مــُـد،
بی آبرویی کلاس،
مستی و دود تفریح
دزد بودن و لاشخوری و گـــرگ بودن رمز موفقيته.....
دو شنبه 29 آبان 1391برچسب:مد, :: 17:41 :: نويسنده : mostafa
از دست این دخترااااااااا
تنهایی یعنی.
اگه هزار بار هم از اول تا آخر
لیست شماره های موبایلت رو نگاه کنی
نتونی یک نفر رو پیدا کنی
که باهاش درد دل کنی…

یک شنبه 28 آبان 1391برچسب:, :: 20:46 :: نويسنده : mostafa
من بر روی زمینی زندگی می کنم که
آدم هایش به جای خودخواهی و غرور خود
وجدان خود را خوابانده اند....
ای خدا...
با تو ام..
کجایی؟!...
اگر کمی از آن آسمان دل بکنی و پا بر روی زمین بگذاری و زندگی کنی
آنوقت تمام جهنمت را بهشت می کنی....
یک شنبه 28 آبان 1391برچسب:خدا, :: 19:14 :: نويسنده : mostafa

شده یه چیزی تو دلت سنگینی کنه….؟؟؟
خیلی سخته آدم کسی رو نداشته باشه…
دلش لک بزنه که با یکی درد دل کنه ولی هیچکی نباشه…
نتونه به هیچکی اعتماد کنه…
هر چی سبک سنگین کنه تا دردش رو به یکی بگه نتونه,
آخرش برسه به یه بن بست …
تک و تنها با یه دلی که هی مجبورش می کنه اونو خالی کنه …
اما راهی رو نمی بینه سرش روکه بالا می کنه آسمون رو می بینه
به اون هم نمی تونه بگه…
خبری از آسمون هم ندیده
مگه چند بار اشک های شبونش رو پاک کرده…؟!
بهش محل هم نداده
تا رفته گریه کنه زود تر از اون بساط گریه اش رو پهن کرده تا کم نیاره …
خیلی سخته ادم خودش رو به تنهایی خوش کنه اما دلی داشته باشه که مدام از تنهایی بناله…
خیلی سخته ادم ندونه کدوم طرفیه؟!
خیلی سخته ادم احساس کنه خدا اونو از بنده هاش جدا کرده …
خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درددل می کنی داره به حرفات گوش می ده یا …
پرده ی گناهات اونقدر ضخیم شده که صدات به خدا نمی رسه…. ؟!

وقتی قدم می زنم به خيلی چيزها فکر می کنم .
شايد بهتر باشد بگويم وقتی فکر می کنم مدام قدم می زنم .
يک جور صدای خاص شبيه موسيقی
خيلی مبهم و ضعيف , محيط اطراف من را احاطه می کند .
يک موسيقی ملايم ...
در حين قدم زدن تماس صورتم با ارواح سرگردان را احساس می کنم .
بعضی از آن ها در حين رد شدن از کنارم دستشان را با ملايمت بر گونه هايم می کشند .
و بعضی از آن ها با خشونت به پهلوهای من لگد می کوبند .
بعضی از آن ها مدام گريه می کنند
و بعضی ها سراغ عشق گمشده شان را از من می گيرند .
من بی توجه به تمام اين صحنه ها , فرياد ها و خنده ها , فقط قدم می زنم .
تمام توجه من به مورچه های خسته ای است که بی محابا در مسير عبور من در گذرند .
له شدن يک مورچه در زير صفحه آجدار کفش يک عابر , يک فاجعه است .
قلب مورچه ها مثل پوستشان سياه نيست
قلب مورچه ها رنگ سرخ است .
گاهی احساس می کنم در حين قدم زدن پرواز می کنم .
و اين حالت در خواب های من تشديد می شود .
من شب ها نمی توانم بخوابم
قلب من گاهی از حرکت بازمی ايستد و من با تمام وجود اين سکون را حس می کنم .
از اين سکون نمی ترسم ...
گاهی اوقات چيزی درون من می رقصد و پای کوبی می کند
من روحم را حبس نکرده ام .
به اينکه انسان عجيبی هستم اعتراف می کنم !
من خدا را در آغوش کشيده ام .
خدا زياد هم بزرگ نيست .
خدا در آغوش من جا می شود ،
شايد هم آغوش من خيلی بزرگ است .
خدا را که در آغوش می کشم دچار لرز های مقطعی می شوم .
تب می کنم و هذيان می گويم .
خدا پيشانی مرا می بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستی می شوم .
خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی .
و من خوب می دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند .
می دانم زياد مهمان نخوام بود .
اين را نه از خود که پدر آسمانی به من گفته است .
زمان می گذرد .
هميشه سعی می کنم خوب باشم و هميشه بد می مانم .
بايد کمی قدم بزنم تا فکر کنم .
من برای اينکه برای کسی که دوستش دارم شعر بگويم هم بايد قدم بزنم .
مدتی هست که خيلی افسرده ام .
از اينکه چيزی می نويسم احساس بدی به من دست می دهد .
من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام .
و از اين متاسفم .
و بيشتر از اين تاسف می خورم که روزهايی که سعی می کردم مورچه های سياه را لگد نکنم
ناخواسته غنچه های بوته گلی را لگد مال کردم .
من اين روزها مدام هذيان می گويم
آسمان برای من بنفش است .
بايد کمی قدم بزنم .
سلام ...
اي دوست بزرگوار و رفيق مهربان
از من به تو سلامي به بزرگي ابرها و ادامه’ صحرا و بلندي ستارگان و گرمي خورشيد و روشنايي ماه ........
نميدانم !!!
آفرين به قلب مهربانت كه جاييست براي من و يا جاي روح در جسمي كوچك
من از تو جدا نميشم اي عزيزم و يا اگه جدا ميشي از من حق باتوست
و جزايي ست براي من ستمگر
دوري براي من تقصيري ندارد مگر خودم و جايگاهي نيست مگر قلب بخشندهء تو
عزيزم :
مرا ببخش و .... به قدم مباركت پس چشمهايم زير قدمت پهنست !!!
يادت در قلبم فراموش نميشود و در تمام اجزا هستي من جريان داري و وجودمو پر ميكني
در صفحه قلبم فقط اسمت رو نوشتي
پس شتاب كن در عشق قبل از اينكه روحم پژمرده شود يا با دستت قلبم رو آزاد كن
فداي تو نفسم و قلبم
یک شنبه 28 آبان 1391برچسب:سلام, :: 17:4 :: نويسنده : mostafa
خدا جون به فرض همه اتفاقایی که واسم میفته یه امتحانه واسم...
قبول!! اما به ظرفیت منم نگاهی بنداز...
خدایا خسته ام!!
نمیکشم!
تنهام ... شما هستی اما ....
خدایا بهم سخت نگیر!
خدا دلم از همه گرفته... نمیخام امتحان بدم...
بیا برگه ام و بردار
من مردودی این کلاساممم

... وقتی کودکند می خواهند برای مادرشان هدیه بخرند ولی پول ندارند .
... وقتی که بزرگتر می شوند ، پول دارند ، ولی وقتِ هدیه خریدن ندارند.
... وقتی که پیر می شوند ، پول دارند ؛ وقت هم دارند ، ولی مادر ندارند !

باید از بهترین دوست ترسید!
جز او هیچ كس روح تو را آنقدر عریان ندیده است
كه جاي دقیق زخم ها را بداند
تو را"دوست مجازي" خطاب ميکنند...اما تو آنسوي صفحه ي مونيتورت،آدمي"واقعي"هستي...تو خيلي راحت ميتوني تمام احساستو پشت يک :دي مخفي کني...اما وقتي که برام از غصه هات مي نويسي،من به عنوان يک دوست برات وقت ميذارم....اصلامهم نيست که اينجا"مجازي"هستي،مهم نيست که ما تا حال صداي هم را نشنيده ايم وکيلومترها ازهم دوريم..من از توبعنوان"دوست واقعي"يادميکنم و برايت شادي وسلامتي آرزودارم....هرکجا که باشي...

پنج شنبه 25 آبان 1391برچسب:, :: 21:25 :: نويسنده : mostafa
امشب از آن شب هایی است که
دلم هوای آغوشت را کرده
افسوس
که جز پاهای بغل کرده ام مهمان دیگری ندارم

پنج شنبه 25 آبان 1391برچسب:مهمان, :: 21:23 :: نويسنده : mostafa
احساس خوبیه وقتی یه نفر دلتنگت میشه...
احساس بهتریه وقتی یه نفر عاشقت میشه.....
اما بهترین احساس اینکه که بدونی یه نفر هیچ وقت.....
فراموشت نمیکنه.....

دلم برای یک نفر تنگ است....
نه میدانم کجاست...و نه میدانم چه می کند...
حتی خبری از رنگ چشم هایش هم ندارم....
رنگ موهایش را نمی دانم....
لبخندش را ...فقط میدانم که باید باشد و نیست...

پنج شنبه 25 آبان 1391برچسب:کجاست, :: 21:19 :: نويسنده : mostafa
پنج شنبه 25 آبان 1391برچسب:توالت, :: 21:0 :: نويسنده : mostafa
پنج شنبه 25 آبان 1391برچسب:, :: 21:14 :: نويسنده : mostafa
تعریف از خود نباشه !
سلامتیه همه نیمکت اخریاش !!
سلامتیه اونی که موقع امتحان میرفت مینشست رو زمین !!
سلامتیه اونی که تیکه میندازه بچه ها بخندن اما تا اخر کلاس باید دم در وایسه!!
سلامتیه اونی که گچو میذاشت بالاترین نقطه تخته تا معلم اذیت بشه !!
خلاصــــه سلامتی خــــودم و همه بچــــــه شــــــرا . . . . .
به نظر شما مفهوم این فرمول چیه؟


شاید فرمول عشق همین باشه
روی تختـم ولـو مـی شـوم , ولـووووو...
تنـها صـدای جیـر جیـر تختـم اسـت ,
کـه خستـه تـر از مـن , از بـار سـنگینـش مـی نـالد.
و ایـن سکـوتِ تکـراریِ مـرگبـار , کـه خستـه تـرم مـی کنـد.
مـن خستـه...
سیگـارم خستـه...
تخـتِ پیـر خستـه...
مـن از زنـدگـی خستـه...
زنـدگـی از مـن خستـه...
خستـگـی امـانـم را بـریـده.
سیگـاری آتـش میـزنـم کـه صـدای سـوختنـش مـرهم عذابـم بـاشـد.
سیگـارم را اسلـحه ای میبینـم...
تیـری بـه قلـبِ سکـوت...
گلـولـه ای بـه بنیـانِ خستگـی...
.
..
...
آتــــــش. . .!!!

سه شنبه 23 آبان 1391برچسب:سیگار, :: 21:22 :: نويسنده : mostafa
فقر ...
می خواهم بگویم ......
فقر همه جا سر می كشد .......
فقر، گرسنگی نیست، عریانی هم نیست ......
فقر، چیزی را " نداشتن " است، ولی، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست .......
فقر، همان گرد و خاكی است كه بر كتاب های فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند ......
فقر، تیغه های برنده ماشین بازیافت است، كه روزنامه های برگشتی را خرد می كند ......
فقر، كتیبهء سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند .....
فقر، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته می شود .....
فقر، همه جا سر می كشد ........
فقر، شب را " بی غذا " سر كردن نیست ..
فقر، روز را " بی اندیشه" سر كردن است

سه شنبه 23 آبان 1391برچسب:فقر, :: 20:22 :: نويسنده : mostafa

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم
وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم
سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد.
وچند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم
برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود
دو قدم از هم دورتر راه برویم…
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..
سه شنبه 23 آبان 1391برچسب:, :: 20:18 :: نويسنده : mostafa
دلـــــــــم
آغــــــــــوش ميخواهـــــد
كــــه
نـــه زن باشد
نـــه مرد!!!
خـــــــــــــدايـــــــا
زمــــين نميآيــــــــــي؟

یک شنبه 21 آبان 1391برچسب:اغوش, :: 16:45 :: نويسنده : mostafa

من خیره نشسته ام ...
من خیره نشسته ام به نام تو...
من اینجا آتش گرفته ام و تو خیره به غبارهای بلند شده از خاکسترم خیره شده ای..
سکوت کرده ای..
با خودت می گویی: خیالی نیست.. می سوزد و می رود و ..
نمی دانی چه دردی دارد این سوختن..
نمی دانی..
و باز هم نمی دانی..
نمی دانی که همه را بیرون کرده ام جز تو.. فقط تو مانده ای..
.
دیرم شده اما باز چشم به راه تو مانده ام.. چشم به جاده سفید و..
می دانم که نمی شود این دم رفتن دوباره ببینمت..
خسته ام ..
و تو اندازه این خستگی ها را نمیدانی...
شنبه 20 آبان 1391برچسب:خسته, :: 18:5 :: نويسنده : mostafa

خیال کن روزگارم......رو به راهه...!
خیال کن رفتی و دلم نمرده...!
خیال کن مهربون بودی وقلبم...
کنار تو ازت زخمی نخورده...!
خیال کن هیچی بین ما نبوده..
خیال کن خیلی ساده داری میری...
خیال کن بی خیاله بی خیالم...!
شاید اینجوری....ارامش بگیری...
گذشتی از من و ساکت نشستم...
گذشتی از من و دیدی که خستم...
تو یادت رفته که توی چه حالی...
کنارت بودم و زخمات و بستم....!
شنبه 20 آبان 1391برچسب:خیال, :: 18:2 :: نويسنده : mostafa

باید باکره باشی...باید پاک باشی!
برای آسایش خاطر مردانی که پیش از تو پرده ها دریده اند...!
چرایش را نمیدانی...قانون است...سنت است...دین است...
قانون و سنت را میدانی مردان ساخته اند...
اما در خلوت می اندیشی به مرد بودن خدا...
(متنش قشنگ بود گذاشتم اما برای همه صدق نمیکنه بعضی مردا لیاقتشون دخترای پاکن چون خودشونم پاک بودن. به بقیه کاری ندارم)
شنبه 20 آبان 1391برچسب:مرد, :: 18:3 :: نويسنده : mostafa

رسیده ام به حس برگی که می داند،
باد از هر طرف که بیاید ، سرانجامش افتادن است....
شنبه 20 آبان 1391برچسب:برگ, :: 18:0 :: نويسنده : mostafa
بـا چشـم هـاى پر از اشـک کــجایى که ببـینـى چه به روزم اومـده....
هیـچ وقـت نذاشتـم تنهـا بمـونـى اما چــرا ؟؟؟؟
جـواب اون همـه محـبت فقـط یک مـشت خـاک و خاطـره شـده....
به خـدا گفتـه بـودم بدون تو نفـس کشیـدن هم برام سختـه نمى دونم شاید خدا باورش نشد....
اما الان دارم نفس مى کشـم چون خدا دعـاتو مسـتجاب کـرد تو را بیشـتر از من دوست داشـت
تو نمى دونى با دعایـى که کـردى چه به روزم آوردى...
آخه تنهـایى هم شد زندگـى بدون تـو ..
آخ اگه بدونـى چقدر سـخته...
تو رفتـى اما سهـم من تنهـایى شــد ....
هنـوز بعد این همه وقت باورم نـشده ....
امروز هم به یاد تو تنهـاى تنها بودم همه رفـتن اما من مونـدم ...
موندم تا با خاطـراتـت تنهـا باشم یاد روزهـاى قبل بودم که کـنارم بودى ...
امروز خیلى برام سـخت بود ...
اومـدم بازم برات درد دل کـردم مى دونم همیشه دوست داشتى من شاد باشم اما بـدون تو هــرگز نمى تونـم شاد باشم .. شـادى تو منو شاد مى کـرد وجود تو بود که منـو امیـدوار به زندگى مى کـرد اما الان بـدون تو هر روز ســختر از روز گذشـته مى گــذره....

آدم دوس داره گاهی غرق شه
غرق شدن همیشه تو آب نیست.. تو غصه نیست.. تو خیال نیست..
آدم دوست داره گاهی تو یه آغوش غرق شه
سلامتیه اونایی که انقد خستن که نمیتونن خیانت کنن.... و انقد تنهان که نمی تونن دوباره عاشق شن.....
یعقوب نیستم
اما بوی پیراهن تو
قلبم را بینا می کند !
پنج شنبه 18 آبان 1391برچسب:غرق, :: 16:23 :: نويسنده : mostafa
میـــــدانی تنـــــــهایی کجایش درد دارد؟
انکــــــــــــارش...
من تمام راه را
با سر ندوئیدم
که تو را در آغوش او ببینم ...!
نبودنت را از روی خط ایرانسلم می فهمم که مدت هاست نیازی به شارژ مجدد ندارد!!!
به تو عادت کرده بودم
ای به من نزدیک تر از من
ای حضورم از تو تازه
ای نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگی به شبنم
مثل عاشقی به غربت
مثل مجروحی به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه های من بی تو
تجربه کردن مرگه
زندگی کردن بی تو
من که در گریزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گریه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبریز سکوته
خونه از خاطره خالی
من پر از میل زوالم
عشق من تو در چه حالی
|
|