آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان دهکده ی نامه های عاشقانه آنقدر به مردم این زمانه بی اعتمادم که میترسم هرگاه از شادی به هوا بپرم زمین را از زیر پاییم بکشند…... خدایا گاهی صدها بار مادرم را از خود می رنجانم، صدها بار به او بدی می کنم، صدها بار قلبش را می شکانم... ولی او صدها بار مرا می خواند، صدها بار مرا مورد محبت خود قرار می دهد، دوباره برایم دعا می کند، دوباره به من لبخند می زندو بدیهایم را فراموش می کند.
حال تو ای مهربان مهربانان
ای آفریننده خوبی ها ای آفریننده مادر مرا به خاطر بدی هایم نمی بخشی...؟!
امروز برام وقت روانپزشکی گرفته بودن فکر میکنن من با خودم حرف میزنم! روانکاوه بهم گفت باید خاطراتشو تو گورستان ذهنت چال کنی... بهش گفتم تو عزیز زنده خودتو رو چال میکنی که من چال کنم؟! ساکت شد دیگه هیچی نگفت!
واسه دلتنگیهای بی موردم منو ببخش واسه بغض هایی که تو گلوم نگه داشتم تا هیچی ازش نفهمی واسه دوستت دارم گفتن های بدون دلیلم واسه بوس های پنهونی موقعه خوابت واسه هر کاری کردن من که تو رو راضی نگه دار دارم واسه همش منو ببخش
گفتی از یه دوست ساده هم کمترم! گفتی حرفهام مثل نمک رو زخماته! میگی هرچی از تو دارم رو پاک کنم! میگی چرا باید بمونی؟! راست میگی گلم راست میگی،چرا بمونی؟! :ادامه مطلب:
پنج شنبه 11 آبان 1391برچسب:خداحافظ گلم, :: 10:44 :: نويسنده : mostafa
چـقــــدر ســـختــــه منـــطقـــــی فــكر كنــــی وقتــــی ...احــســـاســـاتـــت داره خـــفــه ت ميـــكنـــه...
شکستن دل به شکستن استخوان دنده میماند از بیرون همهچیز روبهراه است اما هر نفس درد است که میکشی . . .
خیلی ها مترسک رو دوست ندارند ! چون پرنده ها رو میترسونه اما من دوسش دارم چون تنهایی رو درک میکنه ... !
عاشــــــق که میشی . . . هم حســــود میشی ، هم خـــودخــواه
اشک زیبا ترین پدیده ی جهانه ولی تا چیزی رو از آدم نگیره خودشو نشون نمی ده ...
عشق یعنی یك سلام و یك درود عشق یعنی درد و محنت در درون عشق یعنی قطره و دریا شدن عشق یعنی یك شقایق غرق خون عشق یعنی زاهد اما بت پرست عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی رسم دل بر هم زدن عشق یعنی سر به دار آویختن عشق یعنی آتشی افروخته عشق یعنی با گلی گفتن سخن عشق یعنی سوختن یا ساختن
چهار شنبه 10 آبان 1391برچسب:, :: 13:30 :: نويسنده : mostafa
تنهایم... اما دلتنگ اغوشی نیستم... خسته ام ولی به تکیه گاهی نمی اندیشم چشمهایم تر هستند و قرمز ولی رازی ندارم...چون مدت هاست...
کسی رو خیلی دوست ندارم
برچسبها:
سه شنبه 9 آبان 1391برچسب:, :: 21:36 :: نويسنده : mostafa
اشک من جاری شد... جای تو خالی بود
در جمع سُکوت مـے کنم... سه شنبه 9 آبان 1391برچسب:, :: 18:3 :: نويسنده : mostafa
بعد از خوندن فاتحه برای شادی روحش،از یکی از رفیقاش پرسیدم چطور فتح کرده؟تصادف کرده؟! سه شنبه 9 آبان 1391برچسب:, :: 14:52 :: نويسنده : mostafa
گاهی از انسان بودنــــــــم شرم میکنم ... گاهی می خواهم انســــــــــان نباشم
گوسفندی باشم ، پا روی یونجه هـــــــا بگذارم ...
اما دلــــــــــی را دفن نکنم ... !
گرگی باشم ، گوسفند هـــــــا را بِدَرم
اما بدانم ، کــــــــارم از روی ذات است نه از روی هوس ... !
خفاشی باشم که شبها گـــــــــردش کنم
با چشمهـــــــــای کور ، اما خوابی را پرپر نکنم ... !
کلاغی باشم که قار قار کنم
پرهــــــــایم را رنگ نکنم و دلــــــــی را با دروغ بدست نیاورم ... !
سه شنبه 9 آبان 1391برچسب:, :: 13:55 :: نويسنده : mostafa
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توستروزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توستگر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توستگو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توستاین همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توستنقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توستسایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر وه ازین آتش روشن که به جان من و توست
سه شنبه 9 آبان 1391برچسب:, :: 13:49 :: نويسنده : mostafa
دلم کوچک است!کوچکتر از باغچه ي پشت پنجره! ولي آنقدر جا دارد که براي كسى که دوستش دارم نيمکتي بگذارم براي هميشه... ;->;->:-> سه شنبه 9 آبان 1391برچسب:دلم کوچک است, :: 6:38 :: نويسنده : mostafa
کــــاشکی... کاشکی یکی بودکه توی کوچه ها داد میزد... خــــاطره خشکیه... خـــاطره خشکیه... اونوقت همه ی خاطراتتو ...همونایی که... ارزش گرفتن دمپایی پاره هم ندارن میریختم توکیسه... میدادم بهش ومیرفت رد کارش... یک شنبه 7 آبان 1391برچسب:, :: 19:50 :: نويسنده : mostafa
ميدونی ، گاهی اوقات ، توی بعضی شرايط ، يه بُغض سنگين راه گلومو می بنده ... تو اون لحظه دلم ميخواد منفجر بشم ... آره ، منفجر بشم و مشکلاتم رو به همه بگم ، بگم که دارم چه دردی رو تحمل ميکنم و روحم زير اين فشار داره داغون ميشه .......... اما ميدونی ، همون موقع به خودم ميگم : که چی؟ برای چی بايد مشکلاتم رو به ديگران بگم ؟؟؟؟ ... بگم که چشماشون پُر از اشک بشه و دلشون برام بسوزه و بگن :”آخی ... بيچاره چه دردی رو داره تحمل ميکنه !!!!!!!! نه ...هرگز ! اين دلسوزيا .. اين ترحم ها ، حالمو بهم ميزنه ! برای همين تا حالا تحمل کردم و دم نزدم ،.... ميدونم تو هم مثل منی ...ولی ، ميدونی تفاوت من و تو چيه؟؟؟!! اينه که تو وقتی اون بُغض تا گلوت مياد و ميخواد بترکه ، تو اين اجازه رو بهش نميدی ، آره ، تو اين اراده رو داری که اجازه ندی اين بُغض بترکه...ولی من ، من اين اراده رو ندارم ، من اجازه ميدم بُغضم بترکه و اشکام بريزه رو گونه هام ... به خيال خودم آروم ميشم ، اما انگار بدتر ميشه !! ... برای همينه که حالا سعی ميکنم گريه هم نکنم ، بشم يه سنگ که به هيچی توجه نداره ، يعنی توی اين دوره زمونه بايد يه سنگ بود تا باقی موند ، يه سنگ خارا .... اما ، فکر که ميکنم ، ميبينم حتی سنگ بودن هم ارادهء قوی می خواد!!!!!!! یک شنبه 7 آبان 1391برچسب:, :: 16:56 :: نويسنده : mostafa
به راستی چه سخت است خندان نگهداشتن لبها در زمان گریستن قلبها و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهای تنهایی در حالی که تظاهر می کنی هیچ چیز برایت اهمیت ندارد . اماچه شیرین است در خاموشی و خلوت به حال خود گریستن یک شنبه 7 آبان 1391برچسب:, :: 16:55 :: نويسنده : mostafa
![]() ![]() |